جدید ترین عناوین خبری امروز
Registering new users is currently not allowed.
  • محسن
  • مرداد ۱۱, ۱۳۹۸
  • 6:24 ق.ظ
  • 70
حیوانات هم دارای ضمیر اخلاقی هستند

مغز چگونه اخلاق را اختراع می‌کند؟

پاتریشیا چرچلند یک فیلسوف‌عصب‌شناس(۱) است؛ رویکردی جالب و نوین که او در پیش گرفته تا علوم مغز، سوالات فلسفی سنتی، و تاثیر تاثرات این دو بر یکدیگر را مطالعه کند. اما پس از همه این سال‌ها، او درگیر یک سوال به خصوص است: نوع بشر چطور احساس همدلی و سایر شهودهای اخلاقی را محقق می‌کند؟ منشاء آن ندای خفیفی که دائما می‌شنویم و وجدان نام نهادیم‌ش، چیست؟

او در کتاب جدیدش «وجدان»(۲)، استدلال می‌کند که این شهودهای اخلاقی ناشی از نحوه تکامل مغز در جریان تکامل است. وجدان از منظر او ‌مجموعه‌ای از حقایق اخلاقی مطلق نیست، بلکه مجموعه‌ای از هنجارهای اجتماعی است که به سبب مفید بودن‌شان، توسعه و تکامل یافته اند.

ریشه‌یابی اخلاق در زیست شناسی،‌چرچلند را بدل به چهره‌ای جنجالی در میان فیلسوفان نموده است. او از سوی گروه‌‎های مختلفی به تقلیل و تحقیر اخلاقیات، فیلسوف نبودن، و علم‌پرستی متهم شده است. درباره این اتهامات و نیز رویکرد خاص وی، با چرچلند به گفتگو نشستم:


 

سیگل ساموئل(۳) : یک نوروساینتیست چطور باید شروع به ایجاد یک بنیان بیولوژیستی از اخلاق نماید؟

پاتریشیا چرچلند(۴) : خب اولین قطعه از پازل اخلاق زیست‌شناختی، از جایی غیرمنتظره به دست آمد. جوندگان کوچکی موسوم به «وُل» با گونه‌های بسیار زیاد، وجود دارد. ول‌های کوهی اینطور هستند که با همدیگر جفت می‌گیرند و سپس هر کدام به راه خود می‌رود. اما ول‌های دشتی، بعد از جفت گیری سپس عهد همسری دائمی می‌بندند. نوروساینتیست‌ها می‌پرسند: چه تفاوتی در مغز آنها وجود دارد؟

پاتریشیا چرچلند، فیلسوف‌عصب‌شناس

باید بگوییم که یک ماده شیمیایی ویژه به نام اکسیتوسین(۵) وجود دارد. این ماده به وسیله گیرنده‌های مخصوص، توسط نورون‌ها دریافت و استفاده می‌شود. دانشمندان این نکته را دریافتند که در سامانه‌ی پاداش مغز(۶) غلظت گیرنده‌های اکسیتوسین در همسترهای دشتی خیلی بیشتر از غلظت آن در همسترهای کوهی است و این امر سبد رفتاری حیوانات را تغییر می‌دهد. به نظر می‌رسد اکسیتوسین یک جزء بسیار مهم  از حس ارتباط و پیوند دائمی (که خود پیش نیاز حس همدلی است) می‌باشد.

وول (همستر) در کنار هم نزدیک دریای وادن در هلند (منبع: Getty)

سیگل ساموئل: شما در کتابتان می‌نویسید که نورون‌های ما حتی در تعیین نگرش‌ها و گرایشه‌ای سیاسی‌مان نیز مساهمت دارند، که البته پی‌آیندهایی برای هنجارهای اخلاقی دارد؛ درست است؟

پاتریشیا چرچلند: بله. آزمایشی تجربی وجود دارد که من را کاملا شگفت‌زده و غافلگیر کرد. محققان افراد مختلفی را از جاهای گوناگون گرد آوردند و نفر به نفر اسکن مغزی انجام دادند و همزمان، تصاویر متنوع و غیرایدئولوژیک را به آنها نشان دادند. اگر به آن شخص تصویر یک انسان با مقدار زیادی کِرم در حال لولیدن در دهانش نشان داده می‌شد، به وضوح می‌توانستید تفاوت‌های موجود در سطح فعالیت یک سری از نواحی مختلف مغز را ببینی. خب، سطوح فعالیت خیلی شدید مغزی در افراد با گرایش محافظه کار نسبت به افراد لیبرال، وجود داشت. فقط یک تصویر از آن کِرم‌های در حال لولیدن در دهان، محافظه کاران را از لیبرال‌ها با ضریب دقت ۸۳ درصد، جدا کرد و تمیز داد.

سیگل ساموئل: این باورنکردنی است! این تفاوت‌‎های مغزی که ما را متمایل به محافظه‌کاری یا لیبرال بودن می‌کند، به طور ضمنی برآمده از تفاوت‌های ژنتیکی ما است! اگر اینطور است، چه سهمی از رویکردهای سیاسی ما معطوف به ژنتیک ما است؟

پاتریشیا چرچلند: این گرایشات شخصیت‌مبنا، به شدت قابل ارث‌بری و انتقال هستند -حدود ۵۰ درصد قابل ارث‌بری هستند. ولی البته یادگیری نیز نقش بسیار چشمگیری را ایفا می‌کند. پس، ژنتیک همه چیز نیست ولی خب، «هیچ چیز» و کم اهمیت نیز نیست! ممکن است برخی چنین بپندارند آیا اگر من ژن‌های تا حدی متفاوت می‌داشتم، طور دیگری رفتار می‌کردم؟ پاسخ این است که احتمالا، بله!

سیگل ساموئل: به گمانم این پاسخ افراد زیادی را آزرده‌خاطر خواهد کرد. برخی احساس می‌کنند که ریشه‌یابی وجدان در ریشه‌های زیست‌شناسانه، ارزش آن را نابود می‌کند. شما در کتابت چنین می‌گویی که “وجدان و ضمیر یک ساختار مغزی است”، خب برخی این عبارت را اینطور درک کرده و می‌شنوند: “وجدان صرفا یک ساختار ذهنی است.”

پاتریشیا چرچلند: خیلی خوب، به نظر نمی‌رسد هیچ چیزی غیر از مغز وجود داشته باشد؛ چیزی همچون روح غیر مادی! بنابراین من فکر می‌کنم پی بردن به اینکه تمایلات اخلاقی ما نیز خروجی مغزمان است، نباید خیلی محل شگفتی باشد. با گفتن این، من فکر نمی‌کنم این گزاره‌ها از ارزش تهی شود. مغز بسیار شگفت انگیز و حیرت‌آورتر از آن چیزی است که ما فکر می‌کنیم. تفکر من این نیست که وجدان و گزاره‌های اخلاقی، ارزشهای واقعی نیستند!

سیگل ساموئل: شما این اتهام را که منظر زیست‌شناسانه‌ی شما وادادگی علمی و سقوط در علم‌پرستی است و یا اینکه موضع شما یک نحو تقلیل‌‎گرایی افراطی است، چگونه پاسخ می‌دهید؟

پاتریشیا چرچلند: به نظرم این اتهامات مضحک است. علم تمام و کلیت جهان نیست و راه‌های زیادی برای فرزانگی وجود دارد که ضرورتا مشتمل بر علم نیستند. ارسطو این را می‌دانست. کنفوسیوس همچنین. و من نیز بدین اگاهم. حدس می‌زنم لغت «تقلیل‌گرا» تلاشی برای تند و زننده جلوه دادن رویکرد من است؟ اما من «تقلیل» را به مثابه تبیین پدیداری پیچیده، با اصطلاحاتی سطح پایین و قابل فهم، می‌پندارم. «تقلیل گرایی» ساختار علی جهان را تبیین می‌کند. بنابراین حتی اگر این رویکرد من تقلیل گرایی تلقی شود، باز هم می‌گویم که “هی! این اشتباه است که بدین سبب آن را بی ارزش و اعتبار بدانیم.”

سیگل ساموئل: پس به نظر می‌رسد ایده شما این نیست که منظر زیست شناسانه نسبت به اخلاقیات، ما را مجبور می‌کند با دید حقارت بدانها بنگیریم، بلکه اخلاق بدون لحاظ کردن ریشه‌هایش، گزاره‌های قابل احترام و انگیزش هستند. حال نظر شما چیست: آیا منظر زیست‌شناسانه‌ی شما بایستی تغییر کند یا شیوه‌ی اندیشه‌ی ما درباره اخلاق و اخلاقی بودن؟

پاتریشیا چرچلند: خب این امر ممکن است ما را کمی بیشتر از پیش متواضع نماید، بیشتر آزمند به شنیدن سخن دیگران شویم، کمتر نخوت به خود گیریم، و نیز کمتر متمایل به این تفکر باشیم که “فقط و فقط سیستم خاص خود ما برای انجام فرایندهای اجتماعی ارزشمند است”. اگر ما اینطور تصور نکنیم که سپهری افلاطونی از حقایق اخلاقی وجود دارد که اندک مردمی برای دستیابی بدان برگزیده شده اند، بلکه رویکردی عملگرایانه در پیش بگیریم، فکر میکنم می‌تواند منجر به پیشرفت و بهسازی گردد.

سیگل ساموئل: یکی از چالشهای دیدگاه شما این است: اگر وجدان من با چگونگی سازمان یافتن مغزم در هم تنیده است، که آن نیز به نوبه خود و به تدریج به واسطه‌ی ژن‌ها دگرگونی یافته است، حال این مفهوم «اراده‌ی آزاد» دیگر این وسط چه می‌گوید و چه کارکردی دارد؟ آیا این دیدگاه شما، اراده آزاد را به خطر نمی‌اندازد یا لااقل آن را دستخوش تغییر و تعدیل نمی‌کند؟

پاتریشیا چرچلند: خب بستگی دارد. اگر شما چنین می‌پنداری که داشتن اراده آزاد بدین معنی است که تصمیمات شما در یک «خلاء علّی» زاده می‌شود و آنها صرفا از روحت به برون می‌جهند، در این صورت فکر می‌کنم بله، دیدگاه من نگرانت خواهد کرد! ولی تصمیمات شما حقیقتا این چنین نیستند. من فکر می‌کنم «خودکنترلی» چیزی واقعی است که بایستی جایگزین ایده موهوم اراده آزاد گردد. و ما می‌دانیم راه‌های مختلفی برای بهبود خودکنترلی‌مان وجود دارد، از قبیل مدیتیشن و درون بینی.

ژن‌های ما تاثیری شدید در سیم‌کشی مغز و تصمیم‌سازی‌های ما دارند. بنابراین، ممکن است شما چنین بپنداری “اوووه، نه! یعنی من احمقی بیش نیستم!” ولی واقعیت این است که انسانها یک قشر مغزی بزرگ دارند. یکی از چیزهایی که که در رابطه با کورتکس و قشر مغز حائز اهمیت است، این است که این قشر مغزی واسطی بین ژن‌ها و تصمیمات ما فراهم می‌آورد. یک مورچه یا موریانه انعطاف پذیری اندکی در کنش‌هایش دارد، اما اگر شما یک قشر مغزی بزرگ داشته باشی، بالتبع انعطاف‌پذیری بیشتری خواهی داشت.

ترجیح می‌دهم در نهایت امر و پس از تمام این بحث و نظرها، یک واقع‌گرا باشم تا اینکه به طور رمانتیکی، آزمند یک روح متعالی باشم!

سیگل ساموئل: در کتابتان سخن از قلمروی حیوانات به میان آورده‌اید و آزمایشی دیگر در رابطه با همسترهای دشتی ذکر کرده‌اید، که به نظرم عجیب و غریب است. ممکن است آن را توضیح دهید؟

پاتریشیا چرچلند: این یک آزمایش بسیار زیبا است! شما یک جفت وُل (همستر) دشتی در اختیار دارید که با یکدیگر جفت گرفته‌اند. یکی از آنها را در خارج از قفس نگاه داشته و بدان استرس وارد کرده و سطح هورمون استرس را اندازه گیری می‌کنیم. سپس آن را به درون قفس بازمی‌گردانیم. آن دیگری بلافاصله به سمت او می‌جهد و تیمارش می‌کند و لیس می‌زند. اگر چنانچه شما هورمونهای استرس آن را نیز اندازه بگیرید خواهید دید که این هورمونها به همان سطحی که همسرش دچار استرس گردید، رسیده است. این امر یک «مکانیزم همدلی» را به ما می‌نمایاند. وُلی (همستر) که در آن وضعیت اولیه‌ی «آرامش»  بود، همسرش را تیمار کرده و لیس می‌زند چرا که این کار باعث تولید اکسیتوسین می‌گردد که به نوبه‌ی خود هورمون استرس را می‌کاهد.

سیگل ساموئل: بنابراین در دیگاه شما، حیوانات واجد ضمیر اخلاقی هستند؟

پاتریشیا چرچلند: کاملا. فکر می‌کنم تردیدی در این نیست. پروژه‌هایی که متخصصان رفتارشناسی حیوانات همچون فرانس دی‌وال(۷)  انجام داده‌‎اند، کاملا مبرهن کرده که حیوانات احساس همدلی دارند، آنها اندوهناک می‌شوند، به دفاع از یکدیگر برمی‌آیند، و پس از هر شکست به یکدیگر تسلی می‌دهند. ما می‌بینیم یک شامپانزه دست و بازوانش را حائل دیگری می‌کند و از وی دفاع می‌نماید. ما انسانها هیچ چیزی نداریم که حیوانات فاقد آن باشند؛ صرفا نورون‌های عصبی بیشتری داریم. پیش‌ساختارهای اخلاق در تمام پستانداران به صورت مشترک وجود دارد.

سیگل ساموئل: با اندک ورودی به جنبه‌های فلسفی کتابتان، این امر به خوبی واضح می‌شود که نسبت به «کانتی» شمرده شدن یا «فایده‌گرا بودن» بسیار اِبا دارید. اما به نظر می‌رسد به ارسطو و هیوم متمایل هستید. نظرتان درباره دیدگاه‌های فلسفی این دو فیلسوف چیست و اینکه نظرات آنها با منظر زیست‌شناسانه‌ی شما سر و شکل بهتری می‌یابد؟

پاتریشیا چرچلند: فکر می‌کنم آنچه درباره کانت و فایده‌گرایان آزاردهنده است، این است که آنها این ایده را داشتند که چنانچه بتوان به خوبی عمیق‌ترین احکام اخلاقی را تبیین نمود، سپس این نیز مشخص خواهد شد که چطور باید آن را انجام داد؛ ایده‌ای که واقعا یک یاوه رمانتیک و خوشبینانه است!!

این ایده اساسا فشل است: هیچ چیزی به عنوان «عمیق ترین و بنیادی ترین قاعده» وجود ندارد!. ما تمام أنواع قواعد انگشت شست که به ما برای اشاره کردن کمک می‌کند، را در اختیار داریم ولی این قواعد نمی‌توانند و این قابلیت را ندارند برای همه وضعیتها و همه افراد در تمام زمان‌ها به کار گرفته شوند.

ارسطو این را درک نمود که ما ماهیتا موجودی اجتماعی هستیم و از این رو، عادات بسیار مهم هستند. هیوم در قرن هجدهم گرایشات فکری مشابهی داشت: ما واجد «حسی اخلاقی» هستیم و حالت درونی ما این است که اجتماعی باشیم و از کسانی که با آنها پیوند داریم مراقبت نماییم. در ادامه عرف‌ها و رسومی وجود دارد که انتخاب می‌کنیم؛ آدابی که جامعه‌ی ما را در کنار هم نگاه می‌دارد ولی در عین حال در گذار زمان همین سنتها مستلزم بازنگری و اصلاح می‌شوند. این ایده، نسبت به ایده کانتی که ذکرش رفت ،‌ تا حد مناسبی با واقعیت زیست‌عصب‌شناختیِ امور، سازگارتر است.

«فایده‌گرایی» (اینکه در جستجوی بزرگترین شادکامی برای بیشترین افراد جامعه باشیم) از اساس غیرواقع‌بینانه است. یکی از اصول این تفکر این است که بایستی نسبت به تامین شادکامی هر کس به صورت برابر رفتار شود. در این تفکر، هیچ توجه ویژه‌ای برای فرزندان خود آدمی، خانواده، دوستان وجود ندارد. به لحاظ زیست‌شناختی، این حرف چرندی بیش نیست. افراد بشر نمی‌توانند بدین ترتیب زندگی کنند!

سیگل ساموئل: برای من اینطور به نظر می‌رسد شما نیاز به مقداری بار استدلالی دارید تا از «هست» به «باید» در این حوزه برسید. بله، مغز ما در مراقبت کردن نسبت به برخی افراد، مصمم‌تر است. ولی صرفا بدین خاطر که مغز آدمی به چیز خاصی متمایل است، لزوما بدین معنی نیست که در برابرش کرنش کنیم. این طور نیست؟

پاتریشیا چرچلند: نه اینطور نیست، اما بالطبع در تشخیص اخلاقی بودنِ «رها کردن دو فرزندت» در قبال «نجات دادن ۲۰ کودک یتیم» چالشی جدی و مشکل اساسی خواهیم داشت. حتی کانت چنین می‌اندیشید که لغت «می‌باید» متضمن مفهوم «می‌تواند» است و من «نمی‌توانم» فرزندانم را به منظور حفظ و نگهداری یتیمانی که اصلا نمی‌شناسم‌شان، رها کنم؛ ‌صرفا بدین خاطر که آنها ۲۰ نفر هستند و فرزندان من ۲ نفر. این به لحاظ روانشناختی عملی نیست.

سیگل ساموئل: من کنجکاوم بدانم آیا اینطور فکر میکنی که در فلسفه‌های اخلاق پیشین برخی جنبه‌های مفیدی وجود دارد (اخلاق فضیلت گرا، فایده گرایی) که با دیدگاه زیست‌شناختی شما سازگار است؟ این مرا شگفت زده می‌کند که زیست‌شناسی خود همچون بستری ارگانیک است که این رویکردهای مختلف اخلاقی می‌تواند از آن ظهور یابد و بر روی آن ریخت یابند و لایه بندی شوند.

برای مثال شما فضیلت‌هایی مثل «مهربانی» را به عنوان عاداتی توصیف می‌کنید که هزینه‌های انرژی‌برِ تصمیم‌ ‌سازی را کاهش می‌دهد. همانند تفکر فایده‌گرا  که ما بایستی یک رفتار را مبتنی بر پیامدهای آن ارزیابی کنیم؛ شما نیز متذکر شده‌ای که مغزهای ما همیشه در حال محاسبه خروجی‌های مورد انتظار و عامل‌سازی آن خروجی‌ها در فرایند تصمیم سازی ما، می‌باشد.

پاتریشیا چرچلند: البته در تفکر من، انسان همیشه نسبت به عواقب تصمیمات مراقب بوده و اهتمام دارد. به عقیده من تصمیم‌سازی اخلاقی یک فرایند «ارضای محدودیت»(۸) است که به موجب آن مغز شما عوامل بسیاری را اخذ می‌کند و آن‌ها را در یک «تصمیم» ادغام می‌کند. اما مطابق با دیدگاه «فایده‌گرایی» صرفا اینطور نیست که ما باید مراقب پیامدها باشیم، بلکه اینطور است که باید نسبت به بیشینه کردن «مجموع فواید» نیز اهتمام داشته باشیم.(باید طوری رفتار کنیم که حداکثر فایده را برای ما داشته باشد؟)

سیگل ساموئل: خیلی خب. من فکر می‌کنم ما بایستی یک نسخه خیلی ضعیف از این فلسفه‌های اخلاقی مختلف را اخذ کنیم -با حذف کردن اقتدار و نقش ویژه‌ی هر یک از آنها به عنوان قاعده محوری و اعطای جایگاه مناسب به هر کدام به عنوان یک عامل محدودیت در میان تمام این محدودیت‌ها.

پاتریشیا چرچلند: من فکر می‌کنم این خیلی هیجان‌انگیز است! و حدسم این است که فیلسوفان جوانتری که علاقه‌مند بدین قبیل مسائل هستند، این مطلب شما را درک خواهند کرد. اما فیلسوفانی که واقعا عقیده و مکتب ثابت و ریخت‌یافته‌ای دارند  در قبال این ایده‌ی من که « فرایندهای مغزی کاملا به اخلاقیات مربوط هستند » هیچ عکس العملی ندارند، ولی فیلسوفان جوان اندک اندک بدین واقف می‌شوند که در خارج از دالان‌های مقدسی که اساتید اخلاق خلوت گزیده‌اند، ایده‌های هیجان انگیز و به شدت غنی وجود دارد. «جهانِ نوروساینس» را دیگر به سختی می‌توان نادیده انگاشت!


(۱) Neurophilosopher

(۲) Conscience

(۳) Sigal Samuel

(۴) Patricia Churchland

(۵) Oxytocin

(۶) Brain’s reward system

(۷) Frans de Waal

(۸) Satisfaction constraint

به اشتراک بگذارید

منبع: Vox

دیدگاه ها 0

دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
مطلع شدن
رفتن به نوار ابزار