جدید ترین عناوین خبری امروز
Registering new users is currently not allowed.

آیا در آینده می‌توانیم نسخه‌ی دومی از مغزمان تهیه کنیم؟

اواخر قرن هجدهم، مخترعان شروع کردند به ساختن جعبه‌های موسیقی؛ دستگاه‌های مکانیکی کوچک و بسیار ظریفی که خودشان می‌توانستند هارمونی و ملودی بنوازند. در این جعبه‌های موسیقی، استوانه‌ای چرخان، تعدادی زنگ، طبل، ارگ و حتی ویولون را هدایت می‌کرد و به صدا در می‌آورد.

اما این فناوری محدودیت‌هایی داشت. برای ایجاد صدای ویولونی متقاعد کننده، می‌بایست نمونه‌ی کوچکی از یک ویولون ساخته می‌شد که در نوع خود شاهکار مهندسی بود. فرض صنعتگران این بود که برای ایجاد لحن خاص و متمایز هر سازی، باید کل آن ساز کپی شود. نوع فلز، چوب، شکل و طنین دقیق هر ساز می‌بایست در نمونه‌ی ساخته شده تقلید می‌شد. چه راه دیگری برای ایجاد صدایی ارکستری وجود داشت؟ این کار به طرز دلسرد کننده‌ای دشوار بود.

توماس ادیسون در کنار فونوگراف اختراعی خود

سپس، در سال ۱۸۷۷، توماس ادیسون مخترع امریکایی، نخستین فونوگراف را معرفی کرد و تاریخ موسیقی ضبط شده متحول شد. با ظهور این دستگاه، معلوم شد که برای ذخیره‌سازی و بازتولید صدای یک آلت موسیقی، لازم نیست همه‌ی جزئیات، ساختار فیزیکی یا جنس مواد تشکیل‌دهنده‌ی آن را بدانید. به بیان ساده‌تر لازم نیست ارکستری مینیاتوری در گوشه‌ی اتاقتان داشته باشید و همه‌ی آن‌چه واقعا لازم است، تمرکز بر بخش اساس و جوهره‌ی این ارکستر است؛ موج‌های موسیقی را ضبط و آن‌ها را به داده تبدیل کنید تا برای همیشه ماندگار شوند.

حالا، آینده‌ای را تصور کنید که در آن، ذهنتان هرگز نمی‌میرد. وقتی جسمتان رو به افول می‌گذارد، ماشینی ذهن شما را با جزئیات دقیق اسکن می‌کند تا سیم‌کشی منحصربه‌فرد آن را ثبت کند. یک سیستم کامپیوتری هم به کمک این داده‌ها، ذهن شما را شبیه‌سازی می‌کند. درست مانند فونوگراف، این سیستم ساختار فیزیکی نالازم را می‌زداید و ماهیت و جوهر الگوها را حفظ می‌کند و به این ترتیب، نسخه‌ی دومی از شما ایجاد می‌شود که همان خاطرات، احساسات، طرز فکر و روش تصمیم‌گیری شما را دارد. نسخه‌ای از شما که به سادگی کپی کردن یک فایل، می‌تواند روی سخت‌افزارهای کامپیوتری قرار بگیرد.

این نسخه‌ی دوم شما می‌تواند در جهانی شبیه‌سازی شده زندگی کند و به زحمت تفاوت آن جهان را با جهان واقعی حس کند. می‌توانید در قالب این نسخه‌ی دیجیتال در خیابان‌های یک شهر شبیه‌سازی شده، قدم بزنید و وزیدن نسیمی خنک را احساس کنید، در کافه‌ای غذا بخورید، با آدم‌های شبیه‌سازی شده‌ی دیگر حرف بزنید، بازی کنید، به سینما بروید و از بودنتان لذت ببرید. ضمن این‌که درد و بیماری را هم می‌شود از این جهان شبیه‌سازی شده حذف کرد. اگر هم همچنان به جهان واقعی بیرون از شبیه‌سازی خودتان علاقمند باشید، می‌توانید از طریق اسکایپ در جلسه‌های کاری شرکت کنید یا با اعضای خانواده‌تان حرف بزنید.

این چشم‌انداز حیات پس از مرگ در قالب واقعیت مجازی که گاهی با اصطلاح «آپلود کردن» به آن اشاره می‌شود، در سال ۱۹۵۵ و همراه با داستان کوتاهی به نام «تونلی زیرزمین» وارد خیال‌پردازی‌های عامیانه شد. ااین داستان کوتاه که آن را «فردریک پل» نوشته بود، در سال ۱۹۸۲ دستمایه‌ی فیلمی به نام “Tron” شد. سپس در سال ۱۹۹۹ فیلم «ماتریکس» ایده‌ی واقعیت شبیه‌سازی شده را به همگان معرفی کرد؛ البته واقعیت شبیه‌سازی شده‌ای که در آن مغز واقعی فرد مستقیما به دستگاهی وصل می‌شد. نمونه اخیر ایده پیاده کردن ذهن انسان بر روی ماشین را در فیلم  «Transcendence»   تولید سال ۲۰۱۴ می‌بینیم که جنبه‌های جنون آمیز این ایده را به خوبی به تصویر می‌کشد. اما اخیرا این نوع ایده‌ها از داستان و فیلم خارج شده‌اند.

بارگذاری ذهن روی کامپیوتر ما را وارد چه دنیایی می‌کند؟

چند سال پیش «دیمیتری ایتسکوف» میلیارد روس، با اعلام این‌که می‌خواهد ذهنش را به یک ربات منتقل کند، و از این طریق به جاودانگی برسد خبر ساز شد. استیون هاوکینگ هم پیش‌بینی کرده است که حیات شبیه‌سازی شده پس از مرگ از نظر فنی امکان‌پذیر خواهد شد.

شاید وسوسه شوید ایده‌هایی مانند ایده‌ی دیمتری ایتسکوف را هم در دسته‌ی فانتزی‌های علمی-تخیلی جا بدهید، و سعی کنید نادیده‌شان بگیرید. اما چیزی در در این ایده‌ها وجود دارد که مرا راحت نمی‌گذارد.

نزدیک به ۳۰ سال است که من مشغول مطالعه و پژوهش روی این موضوع بوده‌ام که داده‌های حسی چگونه جذب و پردازش می‌شوند، حرکت‌های بدن چگونه کنترل می‌شوند و شبکه‌های عصبی چگونه می‌توانند ویژگی شبح‌گونه‌ی خودآگاهی را محاسبه کنند.

پرسش من در این سال‌ها این بوده است که با توجه به آن‌چه درباره‌ی مغز می‌دانیم، آیا واقعا می‌توانیم ذهن کسی را روی یک کامپیوتر بارگذاری کنیم؟ شاید بهترین پاسخ این باشد که بله، تقریبا می‌شود مطمئن بود.

این موضوع، پرسش‌های دیگری را پیش می‌کشد که یکی از آن‌ها این است: این فناوری، از نظر روانی و فرهنگی ، چه بر سر ما خواهد آورد؟ پاسخ این پرسش محرز به نظر می‌رسد، هر چند ممکن است جزئیات آن روشن نباشد.

این فناوری انسانیت را به کلی دگرگون خواهد کرد، آن هم در راستایی که احتمالا بیشتر مخرب خواهد بود تا مفید.

چنین چیزی می‌تواند بیشتر از آن‌چه اینترنت ما را تغییر داد، تغییرمان بدهد.

اگر حتی احتمال این‌که چنین ایده‌ای رنگ واقعیت را ببیند، بسیار کم باشد، پیامدهای آن به قدری عمیق خواهد بود که بررسی دقیق و جدی این پیامدها کار عاقلانه‌ای است. هر چند من مطمئن نیستم که احتمال به واقعیت پیوستن این ایده، کم باشد. در واقع، هر چقدر که درباره‌ی چنین آینده‌ای می‌اندیشم، به حقیقت پیوستن آن گریزناپذیرتر می‌نماید.

نویسنده‌ی این مطلب «میشل گراتزیانو» عصب‌شناسی است که رمان هم می‌نویسد و آهنگ می‌سازد. او استاد رشته‌ی نوروساینس دانشگاه پرینستون در امریکا است.

منبع: مجله‌ی دانستنیها/ شماره ۱۹۹/ ۵ اسفند ۱۳۹۶

به اشتراک بگذارید
برچسب ها:
دیدگاه ها 0

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of
رفتن به نوارابزار